لیانا عشق مامان و بابا لیانا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

نی نی جون ما

لیانا خانوم بال مرغ می خوره

جمعه ١٧ شهریور امروز خیلی خیلی خوشحالم چون بابایی راضی شد بالاخره بریم باغ بابا بزگت یه بی کوهپایه خیلی خیلی خوش گذشت ظهر هم موقع نهار مامان بزرگیت بهت یه بال مرغ داد شما هم حسابی لیسش زدی نوش جونت عزیزم
8 بهمن 1391

لیانا جون و خوردن گلابی

جمعه ٢٤ شهریور به به لیانا جونم شما امروز طعم خوشمزه گلابی رو امتحان کردی خیلی هم دوست داشتی نازنینم الهی فدات شم مامانی شما به سمت باباییت دستات رو باز میکنی تا بابایی بغلت کنه ناقلا خیلی بابایی رو دوست داری ها از همین الان شدی دخمل بابا زیباترین گل هستی خیلی دوست داریم
8 بهمن 1391

پنجمین سالگرد ازدواج من و بابایی

دوشنبه ١٣ شهریور سلام عروسک مامانی  الهی برات بمیرم که روز به روز نحیف تر و بدتر میشی امشب می خواستیم جشن بگیریم اما پای شما عروسک قشنگمون خیلی شدید سوخته و آبسه کرده بمیرم الهی شب مجبور شدم یه سفره بزرگ توی حال پهن کنم و یه ملحفه روش پهن کنم و شما رو باز بزارم که پوشک نشی شاید اینیجوری بتونیم یه ذره به درد پات آرامش بدیم تا فردا عصر اصلا پوشکت نکردم خیلی سخت بود مامان بابایی وقتی فهمید گفتش پماد چشمی بزنیم خداروشکر سریع خوب شدی هدیه به بابایی یه پیراهن دادم بابایی هم یه چادر خیلی قشنگ واسه من خرید راستی عزیزم امروز بهت حریره نشاسته و بادام دادم
8 بهمن 1391

خرید انگشتر و پلاک کفشدوزکی

پنجشنبه ٢ شهریور امروز ظهر خونه مامان بابایی بودیم دایی بابا می اومدن دیدین شما و براتون ٥٠ تومان پول آوردن دستشون درد نکنه من و بابایی هم عصری رفتیم بازار و ست کفشدوزکی شما رو کامل کردم و یه انگشتر و یه پلاک خوشکل خریدم مبارکه عزیزم ...
8 بهمن 1391

لیانا خانوم و صندلی ماشینش

جمعه ٢٧ امرداد امروز عصر شما رو نشوندیم تو صندلی ماشینتون و رفتیم آرایشگاه خاله فرنوش بعد هم رفتیم افطاری آقای جوان تو یه باغ تو لنگر که بازم ساعت ١١ شما زدی زیر گریه من و باباییت فقز می دویدیم به سمت ماشین الهی بمیرم واکسن ٤ ماهگیت خیلی داره اذیتت میکنه
8 بهمن 1391

شروع مریضی لیانا جون

چهارشنبه ١ شهریور الهی برات بمیرم مامانی از وقتی واکسن ٤ ماهگی رو زدی خیلی بهت داره سخت میگذره دیشب همش تو خواب سرفه کردی از بابایی مریضی رو گرفتی اینقدر حالت بد بود صبح بردیمت دکتر امیری فقط بهت استامینوفن داد چون برای سن شما  چیزی نمیشه تجویز کرد عصر دوباره رفتیم پیش دکتر ترابی اما ایشون هم همون رو گفت بمیرم که اینقدر درد داری و نا آرومی
8 بهمن 1391