لیانا عشق مامان و بابا لیانا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

نی نی جون ما

سه ماهگی لیانا خانوم

یکشنبه ٢٥ تیر ماه مبارک مبارک سه ماهگیت مبارک عروسک قشنگم امروز صبح رفتیم با باباییت برای شما درخواست صدور پاسپورت دادیم  عصر هم رفتیم دکتر برای چکاپ ٣ ماهگی شما وزن ٥٢٠٠ گرم قد ٥٩ سانتیمتر دور سر ٤٦ سانتیمتر خداروشکر همه چیز عالی بود ...
8 بهمن 1391

نیمه شعبان

پنجشنبه ١٥ تیر ماه ٩١ لیانای عزیزم عیدت مبارک عزیزم امروز عمو محمد قراره بره با خاله مهنازت که البته ان شااله قراره خاله ات بشه حرف بزنه و ما هم قراره مهمونهای مامان بزرگ رو که از یزد اومدن ببریم شام بیرون  عصر رفتیم باغ شاهزاده عروسک قشنگم اولین باری بود شما میرفتی باغ شاهزاده بستنی خوردیم و رفتیم رستوران پدیده کویر خیلی خیلی خوش گذشت ...
8 بهمن 1391

دوباره بابا جونت شیطنت کرد

دوشنبه ٥ تیر ماه عروسکم من از دست این بابا جونت چه کار کنم که دوست داره دخملشه زود زود بزرگ بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ظهر موقع ناهار بابایی یه ذره سیب زمینی آب پز بهت داد من خیلی ترسیدم آخه میترسم دور از جونت ناراحتی معده بگیری عزیزم شبم خونه مامان بزرگت اینقدر پی پی کردی که از پوشکت پس داد رو شلوار دایی رضات هم ما کلی خندیدیم و هم خجالت کشیدیم ...
8 بهمن 1391

خرید دستبند کفشدوزکی

سه شنبه ٣٠ خرداد ماه مبارک عروسکم عصری برات رفتم یه دستبند کفدوزکی قرمز خریدم خیلی خوشکله عزیزم شب بستم به دستت خیلی به دستت می اومد آقا طلا فروشه قول داد گوشواره اش رو هم برات بیاره عزیزم ...
8 بهمن 1391

لیانا خانوم ماست خورد

جمعه دوم تیرماه الهی فدات شم مامانی امشب رفتیم خونه مامان بابایی و موقع شام به پیشنهاد مامان بزرگی یه کم ماست بابایی مالید دور دهنت  شما هم در عرض چند ثانیه همش رو خوردید عموعلی جونت هم از قم برگشته و واسه دخمل نازم یه پیراهن خوشکل قهوه ای آورده دست عمویی درد نکنه دوست دارم مامانی ...
8 بهمن 1391

واکسن دو ماهگی

سلام به ناانازی خودم لیانای عزیزم امروز 28 خرداد ماهه و مامانی تصمیم گرفت لیانا جونش رو تو کلوپ نانازی ها ثبت نام کنه البته امروز ساعت 9 صبح لیانا جون واکسن دوماهگیش رو زد طفلی دخترم گریه کرد الانم هم شیرش رو خورده و تو بغلم لا لا کرده مامانی هم تا همین الان روی پای چپش کمپرس آب سرد گذاشته بود خیلی برامون عزیزی گل ما لیانای ما ظهر بابایی که اومد لیانا جونم تبش بیشتر شد و خیلی گریه میکرد کل دل ما رو سوزوندی عشق ما الهی همیشه سالم باشی نازنینم راستی مامانی عصری مامان بزرگی اومد اینجا و بهت یه ذره گز داد خیلی خنده دار بهش مک میزدی کلی بهت خندیدم ازت عکس هم گرفتم ...
8 بهمن 1391