لیانا عشق مامان و بابا لیانا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

نی نی جون ما

شروع سفر کربلای لیانا خانوم

سه شنبه ٢٥ مهر ماه نود قربون قلب پاکت برم نازنینم بازم امام حسین (ع ) شما رو طلبیدن و از پاکی قلب شما من و بابایی رو هم نگاه می کنن هردو مامان بزرگها و بابا بزرگها و عمه جونت هم بودن امروز شما برای اولین بار سوار هواپیما هم شدی خداروشکر اذیت نشدی من خیلی نگران گوشهای خوشکلت بودم ساعت ٤ پرواز داشتیم و ٦ رسیدیم بغداد و مستقیم رفتیم کاظمین اما چون امروز روز شهادت حضرت جواد (ع) هست خیلی تو ترافیک گیر کردیم ازبس اتوبوس تکون میداد شما همش تو بغلم خواب بودی ...
13 اسفند 1391

زیارت کاظمین و سامرا

چهارشنبه ٢٦ مهر ماه ٩١ صبح ساعت ٣ رفتیم زیارت امام موسی کاظم (ع) و امام جواد (ع ) تا بعد از نماز صبح بعد آمدیم هتل صبحانه خوردیم و حرکت به سمت سامرا همش تو بغلم خواب بودی منم خوابم میبرد ساعت ٩ تا ٥/١٠ رفتیم زیارت امامین عسکریین (ع) و سرداب غیبت امام زمان  (عج) بعد هم رفتیم زیارت آقا سید محمد عموی امام زمان (عج)هونجا نماز ظهر خواندیم و نهار خوردیم و حرکت به سمت خاک بهشت کربلای معلی ساعت ٥ رسیدیم کربلا اما حسابی همه خسته بودن شام خوردیم و بعد یه استراحت کوتاه ساعت ١٠ شب تا ٥/١١ رفتیم زیارت خیلی خیلی خوش گذشت خداروشکر هتلمون نزدیک بود و کنار تل زینبیه وارد میشدیم . وقتی وارد حرم ها میشدیم شما ازبس قشنگ بود همش در و دیوار رو ن...
13 اسفند 1391

حرکت به سمت نجف اشرف

شنبه ٢٩ مهر ماه ٩١ امروز صبح ساعت ٥/٥ با کربلا با اندوه خداحافظی کردیم و حرکت به سمت طفلان مسلم ٧ تا ٥/٧ زیارت کردیم و بعد زیارت حضرت کمیل و مسجد حنانه اما من و شما و بابایی و مامان بزرگ فاطمه موندیم تو اتوبوس آخه دیشب ١ تا ٥/٤ رفته بودیم زیارت و خیلی خسته شده بودیم بعد هم ٥/١١ رفتیم مسجد سهله و اونجا نماز خواندیم و بعد اعمال مسجد سهله رو انجام دادیم یه خانومی تو مسجد کنار ما بود سرفه میکرد شما هم شیطنت میکردی و ادای خانومه رو در می آوردی کلی من و باباییت ذوق میکردیم ساعت ٢ رسیدیم نجف و نهار و استرحت شب رفتیم حرم حضرت علی (ع ) زیارت قبول خوشکل مامان
13 اسفند 1391

شروع قطره آهن

دوشنبه ١٠ مهر دختر نازم امروز در سن ٥/٥ ماهگی قطره آهنت رو شروع کردیم بمیرم برات خیلی بد مزه است و شما هم خیلی اذیت میشی  بدتر اینکه امروز ناوارد بودم و لباس سفید خوشکلت که پارسال برات کربلا خریده بودم لکه شد و هیچوقت پاک نمی شه
13 اسفند 1391

عروسی عمو ایمان

سه شنبه 28 شهریور ماه 91 لیانا جون 5 ماه و 3 روزشه شب رفتیم دم آتلیه تا عمو ایمان و خاله میترا عکس بگیرند و با هم بریم تالار که به اصرار عمو رفتیم و باهاشون عکس گرفتیم بعد هم چند تا عکس از شما تکی هم گرفتیم شب موقع شام خیلی اذیت کردی خوابت می آومد و دائم گریه کردی ما هم مجبور شدیم با بابایی بیام توی حیاط تالار تا تو بخوابی همونجا شام خوردیم خیلی سرد بود تمام شام رو بابایی دهنم کرد آخه من نمی تونستم بخورم بعد که خوابیدی برای آخر شب حالت خوب شد و کلی میخندیدی تا ساعت 3 آنجا بودیم خیلی خوش گذشت اینم عکسش   ...
13 اسفند 1391