اندر حکایت کارهای عشقمون لیانا در دوسال و هشت ماهگی
چهارشنبه 26 آذر ماه
امروز مهد کودکتون جشن یلدا براتون گرفته بود و کلی بهت خوش گذشته بود یه مجسمه هندوانه و ژله سه رنگ هم بهت دادن اینم عکساش




البته امروز مرخصی بودم آخه بابای نرگس خانم فوت کرده بود و من رفتم تشییع جنازه اما بابایی درگیر بازدید مامور برق حجت آباد بود و موقع دفن رسید ظهر من و بابایی تو رستوران دعوت نهار بودیم و بابابزرگی شما رو برد خونشون و ما 5/1 آمدیم دنبالت و آمدیم خونه خوابیدیم
شنبه 29 آذر ماه
امروز عمو علی از قم اومدن و برات یه بلوز و شلوار خریدن خیلی خوشکله

امشب مامانی بازم از قم مهمون داشت و اسم پسرشون پارسا بود شما بهش میگفتی پارسال بعد هم اسم داداشش طاها بود که شما نمی تونستی بگی طاها اونوقت به بابایی میگفتی اون یکی پارسا کجاست کلی بهت می خندیدیم
البته یه جا هم پارسا رو گم کرده بودی و وقتی دیدیش بهش گفتی پارسا کجا بودی پدرسوخته هم به حرفت خندمون گرفته بود و هم می خواستیم دعوات کنیم اما ترجیح دادیم اصلا به روی خودمون نیاریم که شما این حرف رو زدی .
اما حرفهای جالبی که عمدا اشتباه میگی تا ما رو بخندونی
بپیچیم رو میگی بچیپیم و به شوفاژ هم میگی فوشاژ
جمعه 5 دی ماه
خونه مامانی بودیم و علی قبلا اومده بود و تزیین کرده بود و به حساب با شما جشن یلدا بگیره کلی ازتون عکس گرفتم اما آخه مگه من حریف میشم شما یه دقیقه آروم وایستی تا عکست قشنگ بشه شیطونک

سه شنبه 16 دی ماه
امشب علی مامان و باباش و مامانی و بابابزرگی و عمو محمد و عتمو حامد و خاله کیمیا و عمه ماجده اومدن خونمون و علی برات یه بلوز وشلوار خوشکل آورد

پنجشنبه 18 دی ماه
قربون دخمل فهمیده ام برم امروز من تعطیل داشتم اما خیلی گلودرد بودم و می خواستم بخوابم بابایی هم میگفت لیانا تو راه بهانه میگیره بیا برسونیمش مهد و برگردیم منم نشستم روی زمین و چشم تو چشم شما برات توضیح دادم من حالم خوب نیست و باید بخوابم خواهش میکنم شما با بابایی برو و شما قبو کردی و رفتی ظهر که بابایی اومده بود دنبالت خاله مهدیه گفت براش تعریف کردی که مامان گفته شما برو مهد من میخوام بخوابم کلی بهت خندیدیم
پنجشنبه 25 دی
عصر رفتیم بابابایی ملحفه خریدیم و رفتیم پاساژ صالح المهدی داریا هم اومد و شما کلی توشهربازیش بازی کردی اما یه کم ترسو شدی و بعضی وسایل رو سوار نمیشدی درصورتیکه دو ماه پیش خودم برده بودمت سوار میشدی و کلی ذوق میزدی شب هم رفتیم ایرانویچ پیتزا خوردیم /



چند تا عکس دخملی تو این ماه
اول هدیه مهدتون برای عید مولود

اینم طلا خانم و نارنجی 

دخملی و مرضیه و رضا یا کلاههای بابابزرگی

دخملی با لباسهای هدیه عمو علی 


اندر حکایت کارهای عشقمون لیانا در دوسال و هشت ماهگی
