لیانا عشق مامان و بابا لیانا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

نی نی جون ما

جمعه 25 فروردین بهترین و قشنگترین روز زندگی ما

بالاخره شما فرشته کوچیک پا به این دنیا گذاشتی ساعت ١٥/١١ ساعت ٤٥/١٢ بود که من صورت ماهت رو دیدم و خدارو هزارمرتبه شکر کردم که شما سالمی ساعت یک بود با وجودی که خیلی درد داشتم اما با ذوق و اشتیاق بهت شیر دادم بعد هم کلی از فامیل و دوستان اومدن دیدن شما خیلی خوشحال ام  مامانی شب قرار بود بابایی بمونی پیش ما اما بابایی از بس پشت اتاق عمل وایستاده بود و جوش زده بود خیلی خیلی خسته بود به اصرار  من و بقیه راضی شد بره خونه و مامان بزرگ و عمه ماجده موندن پیش ما راستی قرار بود مامانی تا ١٢ ساعت چیزی نخوره اما دو ساعت بعد عمل شروع کردم به خوردن گل گاوزبون و کمپوت گلابی کلی کیف کردم بالاخره ساعت ٣٠/١١ اومدن سوند رو ک...
28 خرداد 1391

مراسم شب شیش لیانا خانوم

چهارشنبه ٣٠ فروردین ماه صبح ساعت ٩ بابایی رفت مغازه و منم چون مامان بزرگی دست تنها بود بلند شدم و برای شام ظرف غذا آماده کردم عصر یه لباس قرمز خوشکل تنت کردم ساعت ٥/٧ مهمونها یکی یکی اومدن مامان بزرگت و بابا بزرگت و عموهات و عمه جونت با دایی هات همه بودن خیلی خوش گذشت بدون لینکه من و باباییت متوجه بشیمت مامان بزرگی خورشت سبزی هم درست کرده بود بابایی هم شام از بیرون کوبیده مرغ و کوبیده گوشت گرفته بود شب هم من کلی عکس از شما و مهمونها انداختم الهی فدای لیانای شش روزمون بریم راستی شما امروز یه ربع سکه از طرف عمو حمید و یه نیم سکه از طرف مامان بزرگ و بابا بزرگت و دایی رحمان ١٠٠ تومان با یه لباس خوشکل و دایی رسول و دایی رضا...
28 خرداد 1391

گوشواره طلا

پنجشنبه ٢١ اردیبهشت ماه لیانای عزیزم امروز من و بابایی به سختی گوشواره های قبلیت رو درآوردیم و گوشواره طلا گوشت کردیم دختر شیطونم خیلی ما رو ادیت کردی نمی گذاشتی دست به گوشات بزنیم گوشواره نو مبارک لیانای مامان راستی مامانی دیروز صبح دوستت آقا کیان هم دنیا اومد و من و شما و بابایی رفتیم دیدنش خیلی دوستت خوشکله ...
28 خرداد 1391

بالاخره روز تولد شما تعیین شد

خیلی خوشحالم عزیزم امروز عصر با باباجونت رفتیم دکتر و بالاخره خانم دکتر راضی شد به اصرار من که می خواستم روز تولد شما و بابایی هر دو عدد ٢٥ باشه قبول کرد جمعه ٢٥ فروردین شما رو دنیا بیاره قرار شد من ساعت ٣٠/١١ بریم بیمارستان خارش هام خیلی شدید تر شده بازم رفتم پیش دکتر پوست این دفعه دکتر درویش دماوندی اما بازم داروهاش اثر نکرد خروس هم خوردم اما تاثیر نگداشت خدا کمکم کنه و طاقتم رو زیاد کنه این ٣ روز هم زودتر بگذره ...
28 خرداد 1391

اولین روز زندگی سه تایی

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ماه وای مامانی بابایی همه خونه رو تمیز کرده بود و آیینه قرآن آماده کرده بود و دوربین رو هم تنظیم کرده بود که تا ما میریم خونه ازمون عکس بگیره خیلی ذوق کردم با حضور شما زندگی من و بابایی خیلی خیلی قشنگتر شده عزیزم راستی عزیزم دیروز عصر شما برای اولین بار تو زندگیت رفتی روضه خونه خاله مامانی آخه الان ایام فاطمیه است قربون قلب پاکت برم عزیزم ...
28 خرداد 1391

اولین حمام دخملی

یکشنبه ٢٧ فروردین قربونت برم نازنینم امروز صبح ساعت ٣٠/١٠  با خاله فائزه و مامان بزرگی بردیمت حموم   مامانی هم ازت کلی عکس گرفت راستی بالاخره اسم شما تعیین شد و بابایی کارها شناسنامه ات رو کرد لیانا اسم زیبای شما به معنی نور و درخشندگی   قراره فردا باباجونت بره شناسنامه ات رو بگیره عزیزم ...
27 خرداد 1391